خرسی

خونه خاله جونه و حدیث خرسی رو بغل کرده.............
همه توی پذیرایی نشسته بودیم بعدش حدیث و نگار از اتاق اومدن بیرون و به من میگفتن گوشیتو بده که پو بازی کنیم.
دادم اما بهشون گفتم باید باهم بازی کنید اگه به حرفم گوش نکنید ازتون میگیرم...گوشی رو گرفتن و در رفتن.....
بعد چند دقیقه که رفتم بهشون سر بزنم دیدم نگار به حدیث نمیده و حدیث هم به نگار نمیده.وقتی نگار رفت اب بخوره حدیث هم گوشی رو برداشت و رفت پیش سمانه جون و گفت شما پو بیار سمانه جون گفت اخه واسه چی خودت نمیاری حدیثهم گفت اخه من کوچیکم اما شما بزرگی...........
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خرسی 

