حدیث جونحدیث جون، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

دختر باران

مهمون حديث گلم

روز پنج شنبه بود كه مامان مهلا جون به خونمون زنگ زد و گفت اگه امروز خونه ايد ميخوام مهلا رو بيارم تا با حديث جون بازي كنه بعدش وقتي به حديث جون گفتم كه قراره دوستت بياد خيلي خوشحال شد و رفت و براي دوستش بيسكئويت و چاي و كلي خورا كي اماده كرد مامان هم توي فنجونهاي كوچيك كيتي واسشون چايي ريخت صداي زنگ ايفون كه اومد جيگرم خيلي خوشحال شد مهلا جون تا حالا حديث رو نديده بود البته وقتي مهلا جون تازه به دنيا پا گذاشته بود رفتيم پيشش اما اون موقع هردوتاشون خيلي كوچولو بودن وقتي مهلا وارد شد حديث از خجالتش پشت ماماني قايم شد بعد از چند دقيقه كه يخش اب شد و فهميد كه همسنن دست مهلا جون رو گرفت و بردش تو اتاقش و كلي باهمديگه بازي كردن موقع خوردن خوراكي ه...
2 بهمن 1393

خوشگله

اينجا حديث جون تازه از حموم در اومده و ميگه به من شيشه بديد و از من عكس بگيريد البته حديثي اينجا كوچيك بود.............. ...
18 دی 1393

تولد

عزیزدلم 12اذر روز تولد تو بود اما به دلیل اینکه در ماه صفر هستیم مجبوریم تولدت رو باکمی تاخیر بگیریم حدیث این هدیه الهی وزیبا ترین هدیه توی زندگیمون دوستت دارمممممممممممممممممم عقشمنننننننننن ...
14 آذر 1393

خرسی

خونه خاله جونه و حدیث خرسی رو بغل کرده............. همه توی پذیرایی نشسته بودیم بعدش حدیث و نگار از اتاق اومدن بیرون و به من میگفتن گوشیتو بده که پو بازی کنیم. دادم اما بهشون گفتم باید باهم بازی کنید اگه به حرفم گوش نکنید ازتون میگیرم...گوشی رو گرفتن و در رفتن..... بعد چند دقیقه که رفتم بهشون سر بزنم دیدم نگار به حدیث نمیده و حدیث هم به نگار نمیده.وقتی نگار رفت اب بخوره حدیث هم گوشی رو برداشت و رفت پیش سمانه جون و گفت شما پو بیار سمانه جون گفت اخه واسه چی خودت نمیاری حدیثهم گفت اخه من کوچیکم اما شما بزرگی........... ...
13 آذر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر باران می باشد